تبلیغات
سخن عشق
سخن عشق



نظربازی

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان خدا می‌بینم

1394/04/23 توسط محمد م | نظرات ()

بهار

یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی پرنده‌ها همه خونین بال
وقتی ترانه‌ها همه اشک آلود
وقتی ستاره‌ها همه خاموشند

وقتی که دستها 
با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی
هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب‌گرفته تواند دید؟

وقتی بنفشه‌های بهاری
در چارسوی گیتی
بوی غبار وحشت و باروت می‌دهند
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز گلی به کام تواند چید؟

وقتی که لوله‌های بلند توپ
در چارسوی گیتی
در استتار شاخه و برگ درخت‌هاست
این قمری غریب
روی کدام شاخه بخواند؟

وقتی که دشت‌ها
دریای پرتلاطم خون است
دیگر نسیم زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند‌؟
.
.
.
اکنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه زمین را
از اوج بنگریم

از اوج بنگریم
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
وز جان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی

از اوج بنگریم و ببینیم
آخر چرا به سینه انسان دیگری
شمشیر می زنیم؟

ما ذره های پوچ
در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟

از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
انباشته به کشتی بی‌لنگر زمین
سوی کدام ساحل
تا کهکشان دور
سوغات می بریم؟

آیا رهایی بشریت را
در چارسوی گیتی
در کائنات
یک دل امیدوار نیست؟
آیا درخت خشک محبت را
یک برگ سبز در همه‌ی شاخسار نیست؟
دستی برآوریم
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

روزی که آدمی
خورشید دوستی را
در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند می‌زند
...در یک جوانه نیز شکوه بهار هست



فریدون مشیری

1394/01/5 توسط محمد م | نظرات ()

ماه من

ماه من! تو شبای تار
چشماتو روی هم بذار
حرفامو به خاطر بیار

شاید این بار آخره
لحظه‌ها داره میگذره
تازه شو تا یادت نره

پیدا کن شبو مثل من
گوشه‌ای واسه گم شدن
ماه من! اگه عاشقی
عاشقا گاهی گم میشن
گریه کن پای رازقی
گریه کن پای نسترن

این تویی که شکسته‌ای
این تویی اگه خسته‌ای
مثل من اگه عاشقی
چشماتو اگه بسته‌ای
این تویی که یادت میره
عهدایی که شکسته‌ای
.
.
.
این تویی تو شبای تار
چشماتو روی هم بذار
خورشیدو به خاطر بیار

اون که گل به تو هدیه داد
تا ابد عاشقت میخواد
تازه شو تا یادت بیاد
.
.
پیدا کن شبو مثل من
گوشه‌ای واسه گم شدن
ماه من اگه عاشقی
عاشقا گاهی گم میشن
گریه کن پای رازقی
گریه کن پای نسترن



عبدالجبار کاکایی

1393/11/14 توسط محمد م | نظرات ()

خزان

حریق خزان بود

همه برگ‌ها آتش سرخ

همه شاخه‌ها شعله‌ی زرد

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد


 و برگی كه

                  می‌سوخت

                                  می‌ریخت

                                                      می‌مرد

 

و جامی سزاوار چندین هزار آفرین

كه بر سنگ می‌خورد

 

من از جنگل شعله‌ها می‌گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می‌نشست

و باد غریب

عبوس از بر شاخه‌ها می‌گذشت

و سر در پی برگ‌ها می‌گذاشت

 

فضا را صدای غم آلود برگی كه فریاد می‌زد

و برگی كه دشنام می‌داد

و برگی كه پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می‌كرد

 

و در چشم برگی كه

                         خاموش 

                                           می‌سوخت

نگاهی كه نفرین به پاییز می‌كرد

 

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می‌گذشتم

همه هستی‌ام جنگلی شعله‌ور بود

كه توفان بی‌رحم اندوه

به هر سو كه می‌خواست

                               می‌تاخت

                                               می‌كوفت

                                                              می‌زد

                                                                               به تاراج می‌برد

 

 و جانی كه چون برگ

                            می‌سوخت

                                                   می‌ریخت

                                                                      می‌مرد

و جامی سزاوار نفرین كه بر سنگ می‌خورد

.

.

.

شب از جنگل شعله ها می‌گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی كه خاموش می‌سوخت گفتم:

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

كه گر دست بیداد تقدیر كور

تو را می‌دواند به دنبال "باد"

 مرا می‌دواند به دنبال "هیچ"...

 

 

فریدون مشیری




1393/09/4 توسط محمد م | نظرات ()

یاور

ای به‌ داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه‌گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی، جون‌پناهی
.
.
.
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

ناجی عاطفه‌ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
.
.
.
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه‌های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه‌ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی
به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده‌ی شبو دریدی
.
.
.
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من

مقصدت هرجا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه‌ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی‌ریای من بود

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت




ایرج جنتی عطایی

1393/07/30 توسط محمد م | نظرات ()

رندان

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنجهاست در این بی سری و سامانی

بیار باده رنگین که یک حکایت راست
بگویم و بکنم رخنه در مسلمانی

به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست
ستاده بر در میخانه ام به دربانی

به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

به نام طره دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی

مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی

1393/07/20 توسط محمد م | نظرات ()

گُم

نور جان در ظلمت‌آباد بدن گم کرده‌ام
آه ازین یوسف‌ که من در پیرهن ‌گم‌کرده‌ام

وحدت از یاد دویی اندوه‌ کثرت می‌کند
در وطن زاندیشهٔ غربت، وطن گم کرده‌ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن‌ گم‌ کرده‌ام

از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز ضعیفی‌ها چو نِی راه سخن‌ گم‌ کرده‌ام

موج دریا در کنارم، از تک و پویم مپرس
آنچه من گم کرده‌ام نایافتن گم کرده‌ام

گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیال آن دهن گم کرده‌ام

تا کجا یارب نویی دوزد گریبان مرا
چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کرده‌ام

عمرها شد همچو نال خامه می‌پیچم به خویش
پیکر چون رشته‌ای در پیرهن گم کرده‌ام

شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست؟
چون پر طاووس خود را در چمن‌ گم‌ کرده‌ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی‌ام
اینقدَر دانم‌ که چیزی هست و من‌ گم‌ کرده‌ام

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست
صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام



بیدل دهلوی

1393/06/16 توسط محمد م | نظرات ()

مسیرِ بی‌ بازگشت

منـــو به حال من رهــــا نکن
تو که برای من همه کسی
اگه هنــــــوزم عاشـق منی،
چرا به داد من نمی رسی؟

من از تصــــــور نبـــودنـــــت
رو شونه‌ی تو گریه می‌کنم
منی که دل بریدم از همــــه
ببین برای تو چه
می‌کنم
.
.
.
تمام عمر رد شــــــــدم ازت
ببین کجا شـــدم اسیـــر تو
به پشت ســــر نگــا نمی‌کنم 
که برنگردم از مسیـــــــر تو

به حد مــــرگ می‌پرستمت
ولی برای عشــــق تو کمــه
خودت به من بگو بهشــت تو
کجــای این همه جهنــــــمه؟
.
.
.
.
.
منـــــو به حال من رهـــا نکن



روزبه بمانی







 ترانه "به دادم برس" با صدای احسان خواجه امیری: دانلود

1393/05/21 توسط محمد م | نظرات ()

بی دل

...دوباره عطر تو پیچید و یادت افتادم
چرا به رسم گذشته نمی‌کنی شادم

هنوز مثل همیشه غریب شهر توام
هنوز مثل خدا چهره‌ی تو در یادم

مرا ز هر دو جهان یک نگاه تو کافیست
همین حلاوت عشق تو کرد آبادم

اگر بهار دل‌انگیز عمر من نشوی
پر از ملال عطشناک تیر و مردادم

اسیر کلبه‌ی تنگ و حقیر خود بودم
درش شکستی و من هم به دامت افتادم

اگرچه سخت مرا هم اسیر خود کردی
بدان پس از تو من از هر دو عالم آزادم

گذشت نیک و بد زندگی و خشنودم
که اختیار دلم را به دلبری دادم

و راز تلخی شیرین عمر من اینست:
همیشه منتظر سرنوشت فرهادم

1393/05/8 توسط محمد م | نظرات ()

زندگی و مرگ

...و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن آن کلمه‌ی نخستین بود

و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ‌های کواکب تمام پایین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو، حادثه‌ی اولی کدامین بود

اگر نبود، به جز پیش پا نمی‌دیدیم
همیشه عشق، همان دیده‌ی جهان‌بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی‌گیرد
که هرچه کرد پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود



حسین منزوی



1393/05/5 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:16 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
ترانه‌های روزبه بمانی
ترانه‌های دیگر
نوشته های دکتر شریعتی

نظربازی
بهار
ماه من
خزان
یاور
رندان
گُم
مسیرِ بی‌ بازگشت
بی دل
زندگی و مرگ

تیر 1394
فروردین 1394
بهمن 1393
آذر 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393

محمد م

بی‌دل
من نه منم
اگه هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد