سخن عشق



در آن شب‌ها

چه غم دارد ز خاموشی درونِ شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم

شرار‌انگیز و توفانی، هوایی در من افتاده‌ست
که همچون حلقه‌ آتش درین گرداب می‌گردم

به شوقِ لعل جان‌بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می‌کند این موج خون در جان پر دردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم

در آن شب‌های توفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم

بر‌آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد‌خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر‌آوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر‌نشین سینه آتش وام می‌کردم



هوشنگ ابتهاج

1393/04/16 توسط محمد م | نظرات ()

سازش

هر جور می‌تونی بمون، من با تو سازش می‌کنم
هر بار می‌گفتم نرو، این بار خواهش می‌کنم

با زخمِ تنهاتر شدن محتاجِ تسکینم نکن
تنهاتر از من نیستی، تنهاتر از اینم نکن

با گریه‌های هر شبم دنبال مرهم نیستم
این بار بشکن بغضمو، فکرِ غرورم نیستم

کی گفته این خواهش منو تو چشمِ تو کم می‌کنه
این التماس آخرم خیلی بزرگم می‌کنه

باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری
اِنقد درا رو وا نکن من که نمی‌ذارم بری

یک عمر من پرپر زدم چون درد دوری کم نبود
اینا که می‌گم یک شب از چیزی که حس کردم نبود


روزبه بمانی






ترانه "سازش" با صدای مهدی یراحی: دانلود

1393/04/7 توسط محمد م | نظرات ()

درد من

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم

می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم

پیش از این ناز و خشم می‌کردم
تا من از تو جدا بیاموزم

چون خدا با تو هست در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم

در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم

خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم

آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم

کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم

از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم

سرّ مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم

در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم

بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی‌قبا بیاموزم

همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم

همچو دل خون خورم که تا چون دل
سِیر بی‌دست و پا بیاموزم

در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم

ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم




مولانا

1393/03/5 توسط محمد م | نظرات ()

از نو...

نگاه می‌کنم از نو، به راهِ طی شده تا خاک از بهشت برین
گناه می‌کنم از نو، مرا دوباره همانگونه عاشقانه ببین

من از سُلاله‌ی کوهم، شکسته‌های شکوهم به زیر پای تو ریخت
تو از قبیله‌ی ماهی، همیشه چشم به راهی از آسمان به زمین

چه زخم‌های عمیقی، چه نکته‌های دقیقی نشان چشم تو اند
چه خط کارگشایی، چه ماه راه‌ نمایی نشانده‌ای به جبین

تو در کجای قرونی؟... نه پیش و پس نه کنونی، نه در عبور و سکون
شبیه شک و یقینی، عیان و پرده نشینی، نه آنچنان نه چنین

برای گمشده یاری، برای خسته دیاری، برای جاده سوار
برای خانه چراغی، برای چلچله باغی، برای حلقه نگین

دو روز با تو پریشان، دو روز بی تو هراسان، قرار من به کجاست؟
مرا بخوان که بمانم، مرا که در نوسانم میان شک و یقین

قسم به ابر بهاران، به دانه دانه‌ی باران، که آبروی منی
خدا کند که نریزی، خدا کند که نباری، سحاب قله نشین




محمدرضا طاهری

1393/02/30 توسط محمد م | نظرات ()

بغض

باز یه بغضی گلومو گرفته

باز همون حس درد جدایی

من امروز کجامو 

تو امروز کجایی

.

.

.

حال تو بدتر از حال من نیست

پشت این گریه خالی شدن نیست

همه درد دنیا یه شب درد من نیست

.

.

.

تو از قبله من گرفتی خدا رو

کجایی ببینی یه شب حال ما رو


فقط حال من نیست که غرق عذابه

ببین حال مردم مثه من خرابه

.

.

.

باز یه بغضی گلومو گرفته

باز همون حس درد جدایی

من امروز کجامو 

تو امروز کجایی


من امروز کجامو 

تو امروز کجایی


من امروز کجامو 

تو امروز کجایی

.

.

.






روزبه بمانی


1393/02/20 توسط محمد م | نظرات ()

نوبت عاشقی

گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به در نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نِه
تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود
گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی




آواز شوشتری روی ابیاتی از غزل
با صدای محمدرضا شجریان و موسیقی گروه شهناز:دانلود

1393/02/7 توسط محمد م | نظرات ()

نوبهار عشق

بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حلّه اخضر بگیریم

دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم

ز سِر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سِرّ خویش برگ و بر بگیریم

ز دل ره برد
ه‌اند‌ ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طرّه کافر بگیریم

دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم

کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم


مولانا





1393/01/24 توسط محمد م | نظرات ()

شکسته

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بگسلم نظر را
از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم



مولانا

1393/01/24 توسط محمد م | نظرات ()

خاک آلود

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

به هوای لب شیرین دهنان چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شِیب چو تشریف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لُغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

1393/01/23 توسط محمد م | نظرات ()

تنهاییِ سرد


مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد،
و فروغ تر چشم حشرات،
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد،
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف،
تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم،
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم



سهراب سپهری








1393/01/3 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:15 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
ترانه ها
نوشته های دکتر شریعتی

در آن شب‌ها
سازش
درد من
از نو...
بغض
نوبت عاشقی
نوبهار عشق
شکسته
خاک آلود
تنهاییِ سرد

تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392

محمد م

بی‌دل
من نه منم
اگر هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد